مي گفتي اگه خودت نباشي روحت كنار منه..
جمله هات عاشقانه بود..
سر كوچه اول عقب كشيدي..
من موندمو تنهاييام..
لحظاتو بي تو..تنها..تو خواب
..تو سكوت..ميگذرونم
..حتي تو خواب اشك ميريزم
..از خيس بودنه بالشم بيدار ميشم
..ميبينم كه خستم..كه دردم
ديگه هيچي نميخوام..
یه نیرویی داره داغم میکنه..
دارم آتیش میگیرم..
نکنه تو باز اینجایی..
..پهلوهام درد مي كنن
..ديگه حوصله ي اين دردارو ندارم
واسه همينه دارم سعي ميكنم به تو فك كنم
درد نبودنت متنوع تر از ايناس
میخندم
زایمان اندوه زنی است
که خیال خدا را خوابید و خواب دید
آدمیان بسیار را..

بیگانه ای واژه های شگفتی را
بر صفحه ی نا هموار روحم نوشت
و من شبانه روز در اندیشه ی آنچه هستم
که اتفاق نیافتد..
« سیرابی روح تشنه ام »


رنج بی سبب – انتظار بی سبب
دنیا همچو خنده ی تو تهی است
ستاره ها سقوط می کنند
شب خنک و دلنشین
عشق در رویای ابدی شدن
در خواب لبخند می زند
ترس بی سبب – درد بی سبب
دنیا کوچکتر از هیچ است
حلقه ی ابدیت
از انگشت عشق
به ژرفای نیستی فرو میلغزد

من زن نیستم-من موجودی خنثی هستم
من کودک- اشرافزاده و یا تصمیمی جسورانه هستم
من پرتو خندان خورشیدی سرخ
من توری برای ماهی های طمعکار
من سلامتی ای به افتخار همه ی زنها
من گامی به سوی اتفاق و نابودی
من پرشی به سوی استقلال و آزادی
من نجوای خون در گوش مرد
من آزمندی روح – دلتنگی و واپس زدن تن
من راهنمای بهشتی نو
من شراره ای فروزان و جستجوگر
من رودی عمیق – خروشان اما تا به زانو
من آتش و آب هستم در روابط صادقانه و آزاد

ما زنها پای بر زمین داریم
ما از فاخته میپرسیم از بهار چه میخواهد
ما بازوانمان را دور تنه ی برهنه ی صنوبر حلقه می کنیم
ما در فرو نشست خورشید به دنبال پند و نشانه می گردیم
---------------------
من مردی را دوست داشتم
که به هیچ چیز باور نداشت...
روزی سرد با نگاهی تهی آمد
روزی سنگین با ردی از فراموشی بر پیشانی اش رفت
فرزندم که زاده نشد از اوست...

درختان برهنه خانه را در آغوش گرفته اند
و پنجره را به تماشای آسمانی بی انتها نشانده اند
درختان برهنه تا ساحل دریاچه رفته اند
و آب را آیینه ی خود ساخته اند
کودکی هنوز در مه خاکستری پاییز بازی میکند
دخترکی گل در دست میگذرد
و در افق
پرندگان نقره فام به هوا برمی خیزند


